داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رو

 

لاو

 

د،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود...زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید...زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد ا گفت: "آره یادمه..."شوهرش به سختی‌ گفت:_ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟_آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست...)_یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟!_آره اونم یادمه...مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم..

 

زن ؟زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد ا گفت: "آره یادمه..."شوهرش به سختی‌ گفت:_ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟_آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست...)_یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟!_آره اونم یادمه...مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم..

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 12:07 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند.وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد ....

 

 

 

که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته."مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت(نگرش) میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزانترین و موثرترین روش میباشد.


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 12:07 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

مرباغچهدی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد...تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟

 

 

 

درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم...مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...!علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم 


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 12:06 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



لیوان

 

در روزگاران قدیم مردی از دست روزگار سخت می نالیدپیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواستاستاد لیوان آب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت : خیلی شور و غیر قابل تحمل استاستاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار آب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟

 

 

 

مرد گفت : خوب است و می توان تحمل کرداستاد گفت شوری آب همان سختی های زندگی است.شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود.سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه انرا تعین می کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است 


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 12:05 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

بعد از این که مدت ها دنبال دختری با وقار و با شخصیت گشتیم که هم

 

خانواده ی اصیل و مؤمنی داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد ،

 

بالاخره عمه ام دختری را به ما معرفی کرد .

 

وقتی پرسیدم از کجا می داند این دختر همان کسی است

 

که من می خواهم ، گفت : راستش توی تاکسی دیدمش .

 

از قیافه اش خوشم آمد . دیدم همانی است که تو می خواهی .

 

وقتی پیاده شد ، من هم پیاده شدم و تعقیبش کردم .

 

دم در خانه اش به طور اتفاقی بابایش را دیدم که داشت

 

با یکی از همسایه ها حرف می زد .

 

به ظاهرش می خورد که آدم خوبی باشد .

 

خلاصه قیافه ی دختره که حسابی به دل من نشسته بود ، گفتم : من هر طور شده این

 

وصلت را جور می کنم .

 

ما وقتی حرف های محکم و مستدل عمه مان را شنیدیم . گفتیم :

 

یا نصیب و یا قسمت ! چه قدر دنبال دختر بگردیم ؟ از پا افتادیم ،

 

همین را دنبال می کنیم . ان شاء الله خوب است . این طوری شد که رفتیم به

 

خواستگاری آن دختر .

 

پدر دختر پرسید : آقازاده چه کاره اند ؟

 

 

- دانشجو هستند .

 

 

- می دانم دانشجو هستند . شغلشان چیست ؟

 

 

- ما هم شغلشان را عرض کردیم .

 

 

- یعنی ایشان بابت درس خواندن پول هم می گیرند .

 

 

 

- نخیر ، اتفاقاً ایشان در دانشگاه آزاد درس می خوانند :

 

به اندازه ی هیکلشان پول می دهند .

 

 

- پس بیکار هستند .

 

 

- اختیار دارید قربان ! رشته ایشان مهندسی است . قرار است مهندش شوند

 

پدر دختر بدون این که بگذارد ما حرف دیگری بزنیم گفت :

 

ما دختر به شغل نسیه نمی دهیم . بفرمایید ؛

 

و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمایی کرد .

 

 

عمه خانم که می خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توی دست هم ،

 

آن قدر با خانواده ی دختر صحبت کرد تا بالاخره راضی شدند .

 

فعلاً به شغل دانشجویی ما اکتفا کنند ،

 

به شرط آن که تعهد کتبی بدهیم بعد از دانشگاه حتماً برویم سرکار ،

 

این طوری شد که ما دوباره رفتیم خواستگاری .

 

پدر دختر گفت : و اما ... مهریه ، به نظر من هزار تا سکه طلا ...

 

تا اسم « هزار تا سکه طلا » آمد ،

 

بابام منتظر نماند پدر دختر بقیه ی حرفش را بزند بلند شد که برود ؛

 

اما فک و فامیل جلویش را گرفتند که : بابا هزار تا سکه که چیزی نیست ؛

 

مهریه را کی داده کی گرفته ... بابام نشست ؛

 

اما مثل برج زهر مار بود . پدر دختر گفت : میل خودتان است .

 

اگر نمی خواهید ، می توانید بروید سراغ یک خانواده ی دیگر .

 

بابام گفت : نخیر ، بفرمایید . در خدمتتان هستیم .

 

 

- اگر در خدمت ما هستید ، پس چرا بلند شدید ؟

 

 

بابام که دیگر حسابی کفری شده بود ، گفت : بابا جان ! بلند شدم کمربندم را سفت

 

کنم ، شما امرتان را بفرمایید .

 

 

پدر دختر گفت : بله ، هزار تا سکه ی طلا ، دو دانگ خانه ...

 

بابا دوباره بلند شد که از خانه بزند بیرون ؛ ولی باز هم بستگان راضی اش کردند که ای

 

بابا خانه به اسم زن باشد ، یا مرد که فرقی نمی کند .

 

هر دو می خواهند با هم زندگی کنند دیگر .

 

 

و باز بابام با اوقات تلخی نشست .

 

پدر دختر پرسید : باز هم بلند شدید کمربندتان را سفت کنید ؟ بابام گفت :

 

نخیر ! دفعه ی قبل شلوارم را خیلی بالا کشیده بودم داشتم میزانش می کردم !

 

پدر دختر گفت : بله ، داشتم می گفتم دو دانگ خانه و یک حج .

 

مبارک است ان شاء الله

 

 

بابام این دفعه بلند شد و داد زد : برو بابا ، چی چی را مبارک است ؟

 

مگر در دنیا فقط همین یک دختر است .

 

و ما تا بیاییم به خودمان بجنبیم ،

 

کفش هایمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط کوچه پرواز کردند و ما هم وسط کوچه

 

کفش هایمان را جفت کردیم و پوشیدیم و با خیال راحت رفتیم خانه مان .

 

مگر عمه خانم دست بردار بود . آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضی کرد که فعلاً اسمی از

 

حج نیاورد تا معامله جوش بخورد . بعداً یک فکری بکنند .

 

 

پدر دختر گفت :و اما شیربها ، شیربها بهتر است دو میلیون تومان باشد ...

 

بعد زیر چشمی نگاه کرد تا ببیند بابام باز هم بلند می شود یا نه .

 

وقتی آرامش بابام را دید ادامه داد : به اضافه وسایل چوبی منزل .

 

 

بابام حرف او را قطع کرد . منظورتان از

 

وسایل چوبی همان در و پنجره و این جور چیزهاست ؟

 

 

پدر دختر با اوقات تلخی گفت : نخیر ، کمد و میز توالت و تخت و میز ناهارخوری و میز

 

تلویزیون و مبلمان است .

 

 

بابام گفت : ولی آقاجان ، پسر ما عادت ندارد روی تخت بخوابد . ناهارش را هم روی

 

زمین می خورد . اهل مبل و این جور چیزها هم نیست .

 

 

پدر دختر گفت : ولی این ها باید باشد ، اگر نباشد ، کلاس ما زیر سؤال می رود .

 

و بعد از کمی گفتمان و فحشمان ، کفش های ما رفت وسط کوچه .

 

 

دوباره عمه خانم دست به کار شد .

 

انگار نذر کرده بود هر طور شده این دختره را ببندد به ناف ما !

 

قرار شد دور وسایل چوبی را خط بکشند ؛

 

و ما دوباره به خانه ی آن دختر رفتیم .

 

بابام تصمیم گرفته بود مسأله ی جهیزیه را پیش بکشد و سنگ تمام بگذارد تا بلکه

 

گوشه ی از کلاس گذاشتن های بابای آن دختر را جواب گفته باشد . این بود که تا

 

صحبت ها شروع شد ، بابام گفت : در رابطه با جهیزیه ... !

 

 

پدر دختر حرف او را قطع کرد و گفت :

 

البته باید عرض کنم در طایفه ما جهیزیه رسم نیست .

 

 

بابام گفت : اتفاقاً در طایفه ی ما رسم است . خوبش هم رسم است .

 

شما که نمی خواهید جهیزیه بدهید ، پس برای چی از ما شیربها می خواهید ؟

 

 

- شیربها که ربطی به جهیزیه ندارد .

 

شیربها پول شیری است که خانمم به دخترش داده .

 

او دو سال تمام شیره ی جانش را به کام دختری ریخته که می خواهد تا آخر عمر در خانه

 

ی پسر شما بماند . بابام گفت : خب می خواست شیر ندهد .

 

مگر ما گفتیم به دخترتان شیر بدهید ؟

 

اگر با ما بود می گفتیم چایی بدهد تا ارزان تر در بیاید .

 

مگر خانمتان شیر نارگیل و شیرککائو به دخترتان داده که پولش

 

دو میلیون تومان شده است ؟!

 

 

پدر دختر گفت : دختر ما کلفت هم می خواهد .

 

 

بابام گفت : چه بهتر . یک کلفت هم با او بفرستید بیاید خانه ی پسرم .

 

 

- نه خیر کلفت را باید داماد بگیرد . دختر من که نمی تواند آن جا حمالی کند .

 

 

- حالا کی گفته دخترتان می خواهد حمالی کند ؟

 

 

مگر می خواهید دخترتان را بفرستید کارخانه ی گچ و سیمان ؟ کفش های ما طبق

 

معمول وسط کوچه !!!

 

در مجلس بعد پدر دختر گفت : محل عروسی باید آبرومند باشد .

 

اولاً ، رسم ما این است که سه شب عروسی بگیریم . ثانیاً باید هر شب سه نوع غذا

 

سفارش بدهید ، در یک باشگاه مجهز و عالی .

 

 

بابا گفت : مگر دارید به پسر خشایار شاه زن می دهید ؟

 

اصلاً مگر باید طبق رسم شما عمل کنیم ؟

 

کفش ها طبق معمول وسط کوچه !!!

 

 

دیگر از بس کفش هایمان را پرت کرده بودند وسط کوچه ،

 

اگر یک روز هم این کار را نمی کردند ،

 

خودمان کفش هایمان را می بردیم وسط کوچه می پوشیدیم .

 

بابای دختر گفت : ان شاء الله آقا داماد برای دختر ما یک خانه ی دربست چهارصد متری

 

در بالای شهر می گیرد .

 

 

بابام گفت : خانه برای چی ؟

 

زیر زمین خانه ی خودم هست . تعمیرش می کنم .

 

یک اتاق و یک آشپزخانه هم در آن می سازم ،

 

می شود یک واحد کامل . پدر دختر گفت :

 

نه ما آبرو داریم ، نمی شود یک دفعه عمه خانم جوش کرد و داد زد :

 

واه چه خبرتان است ؟ بس کنید دیگر ، این کارها چیست ؟

 

مگر توی دنیا همین یک دختر است که این قدر حلوا حلویش می کنید ؟

 

از پا افتادیم از بس رفتیم و آمدیم . اصلاً ما زن نخواستیم مگر یک دانشجو می تواند

 

معجزه کند که این همه خرج برایش می تراشید ؟

 

این دفعه قبل از این که کفش هایمان برود وسط کوچه ،

 

خودمان مثل بچه ی آدم بلند شدیم و زدیم بیرون .

 

 

و این طوری شد که ما دیگر عطای آن دختر را به

 

لقیش بخشیدیم و از آن جا رفتیم که رفتیم .

 

یک سال از آن ماجرا گذشت . من هم پاک آن را فراموش کرده بودم و اصلاً به فکرش

 

نبودم . یک روز صبح ، وقتی در را باز کردم تا به دانشگاه بروم ، چشمم به زن و مردی

 

خورد که پشت در ایستاده بودند . مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند ،

 

اما همین که مرا دید جا خورد و فوری دستش را انداخت .

 

با دیدن من هر دو با خجالت سلام دادند . کمی که دقت کردم ،

 

دیدم پدر و مادر آن دختر هستند . لبخندی زدم و گفتم : بفرمایید تو .

 

پدر دختر گفت : نه ... نه ... قصد مزاحمت نداشتیم . فقط می خواستم بگویم که چیز ،

 

چرا دیگر تشریف نیاوردید ؟ ما منتظرتان بودیم .

 

 

من که خیلی تعجب کرده بودم ، گفتم : ولی ما که همان پارسال حرف هایمان را زدیم .

 

خودتان هم که دیدید وضعیت ما طوری بود که نمی خواستیم آن همه بریز و بپاش کنیم .

 

پدر دختر لبخندی زد و گفت : ای آقا ... کدام بریز و بپاش ؟ ... یک حرفی بود زده شد ،

 

رفت پی کارش . توی تمام خواستگاری ها از این چیزها هست . حالا ان شاء الله کی

 

خدمت برسیم ، داماد گُلم ؟

 

 

من که از این رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت می کشید ، گفتم : آخه ... چیز ...

 

راستش شغل من ...

 

 

- ای بابا ... شغل به چه درد می خورد . دانشجویی خودش بهترین شغل است .

 

من همه جا گفته ام دامادم یک مهندس تمام عیار است .

 

 

- آخه هزار تا سکه هم ...

 

 

- ای بابا ... شما چرا شوخی های آدم را جدی می گیرید .

 

من منظورم هزار تا سکه ی بیست و پنج تومانی بود .

 

 

ولی دو دانگ خانه ...

 

 

پدر عروس : بابا جان من منظورم این بود که دو دانگ خانه به اسمتان کنم .

 

 

- سفر حج هم ...

 

 

- راستی خوب شد یادم انداختید . اگر می خواهید سفر حج بروید همین الان بگویید من

 

خودم اسمتان را بنویسم .

 

 

- دو میلیون تومان شیربها هم که ...

 

 

- چی ؟ من گفتم دو میلیون تومان ؟ من غلط کردم .

 

من گفتم دو میلیون تومان به شما کمک کنم .

 

 

- خودتان گفتید خانمتان به دخترتان شیر داده ، باید پول شیرش را بدهیم ...

 

 

- ای بابا ... خانم من کلاً به دخترم چهار ،

 

پنج قوطی شیر خشک داده که آن هم پولش چیزی نمی شود . مهمان ما باشید

 

 

- در مورد جهیزیه گفتید ...

 

 

- گفتم که ... اتاق دخترم را پر از جهیزیه کرده ام . بیایید ببینید .

 

اگر کم بود ، بگویید باز هم بخرم .

 

 

- اما قضیه ی آن کلفت ...

 

 

- ای قربون دهنت ... دختر من کلفت شماست . خودم هم که نوکر شما هستم ، داماد

 

عزیزم ! ... خوش تیپ من ! ... جیگر ! ... باحال ! ...

 

وقتی دیدم پدر دختر حسابی گیر داده و نمی خواهد دست از سر من بردارد ،

 

مجبور شدم حقیقت را بگویم .

 

با خجالت گفتم : راستش شریط شما خیلی خوب است .

 

من هم خیلی دوست دارم با خانواده ی شما وصلت کنم . اما ...

 

 

پدر دختر با خوشحالی دست هایش را به هم مالید و گفت : دیگر اما ندارد ...

 

مبارک است ان شاء الله .

 

گفتم : اما حقیقت را بخواهید فکر نکنم خانمم اجازه بدهد .

 

 

تا این حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب یک متر واماند . پدر دختر گفت :

 

یعنی تو ... در همین موقع خانمم از پله های زیرزمین بالا آمد . مرا که دید لبخندی زد و

 

گفت : وقتی که از دانشگاه برگشتی ،

 

سر راهت نیم کیلو گوجه بگیر برای ناهار املت بگذارم .

 

 

با لبخند گفتم : چشم ، حتماً چیز دیگری نمی خواهی ؟

 

 

- نه ، فقط مواظب باش .

 

 

- تو هم همین طور .

 

 

خانمم رفت پایین ،

 

رو کردم به پدر و مادر دختر که هنوز دهانشان باز بود و خشکشان زده بود و گفتم :

 

ببخشید من کلاس دارم ؛ دیرم می شود خداحافظ و راه افتادم به طرف دانشگاه


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 12:04 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یکی از خادمان امام رضا تعریف میکرد که:

 

 

یه روز صبح طبق معمول همیشه برای عرض ادب و انجام وظیفه به صحن رفتم...

 

 

دیدم یه نفر جلوی حرم وایساده و به امام رضا فحش میده و ناسزا میگه...

 

 

خیلی عصبانی شدم...خواستم اونو بزنم اما ما خادمین

 

بدون اجازه امام رضا هیچ کاری انجام نمیدیم...

 

 

برا همین هیچی بهش نگفتم... و شب قبل خواب کمی

 

دعا خواندم و از امام رضا خواستم

 

 

یه راهی پیش پام بذاره...

 

 

شب امام رضا اومد به خوابم...گفتم آقا ما نون و نمک شما رو میخوریم.

 

 

غیرتم قبول نمیکنه یکی بیاد به شما ناسزا بگه.

 

 

آقا اجازه میدین بزنمش و به حسابش برسم؟؟؟

 

 

امام رضا گفت به تو هیچ ربطی نداره...اون داره به من فحش میده...

 

تو کاریت نباشه

 

 

تو حق دخالت نداری....من امام مردمم و ضامن همشونم...

 

چه منو دوس داشته باشن چه نداشته باشن.

 

 

صبح که بیدار شدم و رفتم صحن دیدم اون مرد بازم داره فحش و ناسزا میگه

 

 

اما کاریش نداشتم...ولی خیلی از دستش عصبانی بودم

 

 

خلاصه این ماجرا چند روز ادامه داشت تا اینکه یه روز عصر پنجشنبه داشتم از صحن

 

بیرون میومدم که دیدم اون شخص همچنان داره به امام ناسزا میگه...

 

 

یدفه دیدم اون شخص کبود شد و به زمین افتاد رفتم جلو دیدم به درک واصل شده...

 

 

خیلی خوشحال شدم و از آقا خیلی تشکر کردم که اون شخص

 

رو به سزای اعمالش رسونده..

 

 

اما شب آقا اومد به خوابم و گفت اون شخص رو من نکشتم.

 

 

گفتم آقا پس چه بلایی سرش اومد؟؟؟

 

 

فرمود:عصر هر پنجشنبه پیامبر اکرم (ص) و مادرم زهرا و حضرت ابوالفضل (ع)

 

میان به دیدن من...

 

 

دیروز هم مهمون من بودن...

 

 

اون شخص طبق معمول داشت فحش میداد و من بی توجه بودم که رسید به فحش

 

دادن به فاطمه زهرا (س)

 

 

در این موقع حضرت ابوالفضل پا شد و یه سیلی به طرف زد و اون شخص مرد...

 

 

حضرت ابوالفضل هنگامی که به اون سیلی میزد این جمله رو فرمود:

 

 

جایی که من هستم هیچ بشری نمیتونه به مادرم توهین کنه...

 

بچه ها یه صلوات بفرستید برای غیرت آقا ابوالفضل عباس>>


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 11:52 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم .

 

هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود

 

به خوبی در خاطرم مانده .

 

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد

 

می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم .

 

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی

 

زندگی می کند که همه چیز را می داند .

 

اسم این موجود " اطلاعات لطفا "

 

بود و به همه سوال ها پاسخ می داد .

 

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد .

 

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه

 

مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش

 

کوبیدم روی انگشتم .

 

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی

 

در خانه نبود که دلداریم بدهد .

 

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش

 

دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد !

 

فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .

 

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفا .

 

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .

 

انگشتم درد گرفته ... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشک ها یکهو سرازیر شد .

 

پرسید مامانت خانه نیست ؟

 

گفتم که هیچکس خانه نیست .

 

پرسید خونریزی داری ؟

 

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .

 

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

 

گفتم که می توانم درش را باز کنم .

 

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .

 

یک روز دیگر به اطلاعات لطفا زنگ زدم .

 

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .

 

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .

 

بعد از آن برای همه سوال هایم با اطلاعات لطفا تماس می گرفتم .

 

سوال های جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست .

 

سوال های ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که

 

تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .

 

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش

 

تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرف هایی را زد که عموما بزرگتر ها

 

برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .

 

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از

 

شادی می کنند عاقبت شان اینست که به یک مشت پر در گوشه

 

قفس تبدیل می شوند ؟

 

فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت :

 

عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز

 

خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .

 

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ...

 

دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر

 

روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدید مان را

 

امتحان کنم .

 

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم .

 

در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ،

 

یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .

 

احساس می کردم که اطلاعات لطفا چقدر مهربان و صبور بود که

 

وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد ...

 

سال ها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم ،

 

هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد .

 

ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفا !

 

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .

 

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

 

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت :

 

فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .

 

 

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روز ها چقدر برایم مهم بودی ؟

 

گفت : تو هم میدانی تماس هایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم

 

و همیشه منتظر تماس هایت بودم .

 

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا

 

می آیم با او تماس بگیرم ؟

 

گفت : لطفا این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .

 

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .

 

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات

 

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .

 

پرسید : دوستش هستید ؟

 

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .

 

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت

 

بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .

 

 

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ،

 

ماری برای شما پیغامی گذاشته ،

 

یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برای تان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .

 

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند :

 

 

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ...

 

خودش منظورم را می فهمد ...


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 11:52 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

حسنک کجایی،تصمیم کبری،...کجایند؟

 

 

گاو ماما میکرد

 

 

گوسفند بع بع میکرد!

 

 

سگ واق واق میکرد

 

 

و همه با هم فریاد میزدند : حسنک کجایی ؟

 

 

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود .

 

 

حسنک مدت زیادی است به خانه نمی آید

 

 

او به شهر رفته است و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن میکند

 

 

او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات

 

 

جلوی آینه به موهای خود ژل میزند

 

 

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست

 

 

چون او به موهای خود گلت میزند

 

 

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد

 

 

کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است

 

 

کبری تصمیم گرفته حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند

 

 

چون او با پتروس چت میکرد

 

 

پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت میکرد .

 

 

پتروس دید که سد سوراخ شده

 

 

اما انگشت او درد میکرد چون زیاد چت کرده بود

 

 

او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند .

 

 

پتروس در حال چت کردن غرق شد

 

 

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود

 

 

اما کوه روی ریل ریزش کرده بود

 

 

ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت

 

 

ریزعلی سردش بود و دلش نمیخواست لباسش را درآورد.

 

 

ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت

 

 

قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد.

 

 

کبری و مسافران قطار مردند.

 

 

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت

 

 

خانه مثل همیشه سوت و کور بود .

 

 

الان چند سالی است کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد

 

 

او حتی مهمان خوانده هم ندارد

 

 

او حوصله مهمان ندارد .

 

 

او پول ندارد تا شکم مهمانها را سیر کند.

 

 

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

 

 

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید

 

 

چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت

 

 

اما او از چوپان دروغگو گِله ندارد

 

 

چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد .


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 11:50 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

بسیاری از مردم کتاب " شاهزاده کوچولو " اثر " اگزوپری "

 

( آنتوان دو سنت‌ اگزوپری )

 

را می شناسند .

 

اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و کشته شد .

 

قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید .

 

او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری کرده است .

 

در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتار

 

های خشونت آمیز نگهبانان حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد مینویسد :

 

"مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم .

 

جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس

 

هایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم

 

گذاشتم ولی کبریت نداشتم .

 

از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم .

 

او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود .

 

 

فریاد زدم " هی رفیق کبریت داری ؟"

 

به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد .

 

نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .

 

لبخند زدم و نمی دانم چرا ؟ شاید از شدت اضطراب ،

 

شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم .

 

در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد .

 

میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها

 

گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت .

 

سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد و مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و

 

لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند

 

زدم . نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود ...

 

 

پرسید : " بچه داری ؟ "

 

با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و

 

گفتم :" اره ایناهاش "

 

او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزو هایی که برای آنها

 

داشت برایم صحبت کرد . اشک به چشمهایم هجوم آورد .

 

گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم .

 

دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند .

 

چشم های او هم پر از اشک شدند .

 

ناگهان بی آنکه که حرفی بزند قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد .

 

بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد !

 

نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند !

 

یک لبخند زندگی مرا نجات داد !

 

بله لبخند بدون برنامه ریزی ؛ بدون حسابگری ؛

 

لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست .

 

 

ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم .

 

لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی و این که دوست داریم ما را

 

آنگونه ببینند که نیستیم .

زیر همه این لایه ها من حقیقی و ارزشمند نهفته است .

 

من ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم من ایمان دارم که روح های انسان ها است

 

که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارد .

 

متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما که در ساخته شدنشان دقت

 

هولناکی هم به خرج می دهیم ما از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را

 

پدید می آورند و سبب تنهایی و انزوایی ما می شوند .

 

داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است که آدمی به هنگام عاشق

 

شدن و نگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند .

 

وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم ؟

 

چون انسان را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم روی من طبیعی خود نکشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای

 

به ما لبخند می زند و آن روح کودکانه درون ماست که در واقع به لبخند او پاسخ می دهد

 

بقول ویکتورهوگو که می گوید :

 

 

لبخند کوتاهترین فاصله بین دو نفر است و نزدیک ترین راه برای تسخیر دلها

 

انسان تنها آفریده ای است که میتواند بخندد ،

 

پس لبخند بزن دوست من


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 11:50 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد ،

 

کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند .

 

سنگ زیبایی درون چشمه دید .

 

آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد .

 

در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود .

 

کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد .

 

مرد گرسنه هنگام خوردن نان ،

 

چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد . نگاهی به زاهد کرد و گفت :

 

« آیا آن سنگ را به من می دهی ؟ »

 

زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد .

 

مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید .

 

او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در

 

رفاه زندگی کند ، بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد .

 

چند روز بعد ، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت :

 

« من خیلی فکر کردم ، تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد ،

 

خیلی راحت آن را به من هدیه کردی . »

 

بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت :

 

« من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم .

 

به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم ؟


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 11:48 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 19 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45593 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396